365 روزگی یک فرشته
به نام خدایی که تو رو آفرید...
یک ساله که اومدی... شدی تموم زندگیمون و فکرمون و خریدمون و دغدغه مونو کارو بارمون...
.gif)
امشب دیگه من رسما غرق خاطرات پارسالم... بابایی هم همین حس رو داره...

لباساییی که اولین بار توی بیمارستان تنت کردی رو آوردم... هم بغض کردم.... هم کلی بوسیدمشون... هم قربون صدقشون رفتم...هم قربون صدقه ی تو رفتم... هم خدا رو کلی شکر کردم
آخه تو کی انقدر بزرگ شدی جان مادررررررررر
کاور لباسای قدیمیتو آوردن نگاه کردم... یه پوشک پیدا کردم ...٢ تا ٤ کیلو... یکی هم ٣ تا ٥ کیلو... آخه فسقلی تو یه زمانی انقدی بودی؟؟؟
شامتو اماده کردم تا بخوری... سوپ ماهیچه و ماست و آب میوه.... تو یادت نمیاد اولین باری که میخواستی شیر بخوری... بلد نبودی... منم اصرار داشتم که حتما بخوری... واااااااای خدا چه حسی داشتم....
چقدر میبوسیدمت... بعد پیش خودم میگفتم نکنه پوست نرم و خوشگلت قرمز بشه.... عسل پسرم دو سه روزه یاد گرفتی ما رو بوس میکنی... میگم بردیا بوس بده به مامان.... رگباری ماچ میفرستی و من و میبری تو فضا و آسمون....
بعد از ظهر داشتم ناخنای خوشگلتو کوتاه میکردم.... یادت نمیاد اولین بار که ناخنای ظریف و نرمتو کوتاه کردم....
نی نی کوشولوی مامان که یه روزی مامان میترسید بغلش کنه... حالا همش تو سرش تو کشو کابینت و شومینه و کلا هر دری که باز بشه هستش...

همه جای خونمون یه جورایی متعلق به تو شده... بوی بردیا میاد... از آشپزخونه ای که همه ی وسایل حتی کمی خطرناک هم به روی کابینت منتقل شده... از پذیرایی خونمون که تمام وسایل دکوری دم دست منتقل شدن به جای امن... از میز جلوی مبل که تا حد ممکن کنار کشیده شده و دور تا دورش بالش چیده شده برای امنیت بیشتر.... از مینی واشی که این روزا کارش خیلی بیشتر شده و دائما در حال شستشوی لباسای جنابعالیه.....gif)
با هم دیگه اتل متل و لی لی حوضک بازی میکنیم.... مبتونی از مبل بگیری و خودت بایستی... لرزان و ترسان دوقدم به چپ یا راست میری و یه هو... سقوط
با تو هستما... آقا پسر:
ایشالله... به امید خدا... حتما.... همیشه...
سلامت باشی... با هوش باشی... شیطون باشی... عاقبت به خیر باشی...زیر سایه ی پدر و مادر بزرگ بشی و ما هم هر روز شاهد بالندگی روز افزون و پی در پی تو باشیم...
بهترین آرزوهای من و بابایی برای تو....gif)
تولدت مبارک
لالا کردی... همش دارم نگات میکنم.... مثل یه معجزه بود.... تولدت... شیر خوردنت.... وزن گرفتن و قد کشیدنت.... گردن گرفتن و غلت زدن و نشستن و بقیه کارا....
چقدر برای هر کدوم ذوق کردم....
و ازت عکس گرفتم.....gif)
خیلی حرفا داشتم بزنم... نمیدونم چرا نمیتونم بنویسم... بیشتر دلم میخواد سکوت کنم و به امروز... سالروز اولین تولدت فکر کنم... خدا رو شکر کنم... پارسال رو مرور کنم.... برای آیندت دعا کنم.... در شب آرزوها ...بازم میگم...
تولدت مبارک
.gif)

عسلم... پسرم... پاره تنم.... تولدت مبارک

ایشالله خنده از روی لبات پاک نشه... هیچ وقت

یه جشن کوچولوی خودمونی هم در راهه...
.gif)


365 روزگی یک فرشته
